طلبه ی کوچک

هشت ساله بودم که با موسسه آشنا شدم. آنها برای دیدار به منزل ما آمده بودند. من که از شرایط زندگی ام حسابی خسته و شاکی بودم حس کردم دوست دارم با یکی از خانم ها صحبت کنم. رفتم و کنار آنها نشستم و گفتم: "خاله می شه یک چیزی بگم؟" گفت: "بگو عزیزم." با اینکه خیلی ترسیده بودم، ادامه دادم: "خاله خیلی سردمه، می خوام از خونه فرار کنم. آخه وقتی به مامان و خواهرهایم می گم گرسنه ام و یا سردمه، کتکم می زنن." خاله نگاهم کرد و گفت: "از این به بعد وقتی مشکل داری به خاله بگو، سعی می کنم کمکت کنم به شرط اینکه فکر فرار را از سرت بیرون کنی." با اینکه خیلی کوچک بودم ولی حرفهایش خیلی به دلم نشست و به من آرامش داد. از آن به بعد دیگر سردم نشد. آخر خاله هر چند وقت یکبار برام لباس گرم و کتاب و لوازم نقاشی و مواد خوراکی می فرستاد. البته گاهی برادر بزرگم آنها رو از من به زور می گرفت و می فروخت.

 اما با این حال برای خاله نقاشی می کشیدم و نامه می فرستادم و او جواب نامه هایم را می داد. الان 19 سالم است و در حوزه علمیه مشغول به تحصیل هستم. به زودی فارغ التحصیل می شوم و افکار بزرگی در سرم دارم. همیشه دوست دارم برای اطرافیانم راهنما باشم. همیشه خدا را شکر می کنم که وقتی 8 سالم بود آن فرشته ی زمینی را دیدم تا بتوانم مسیر درست را انتخاب کنم.

سید صابر

خوزستان - دزفول

1 ارسال نظر

  • Chung
    شنبه, 19 دی 1394 ساعت 06:15

    scelerisque metus a justo facilisis ut semper ligula eleifend. Phasellus non odio nibh. Curabitur at tincidunt neque. Nunc euismod malesuada massa ac luctus. Pellentesque sed bibendum velit. Vivamus dictum pulvinar ipsum, vitae vestibulum eros ornare sit amet. Donec ut felis at sem auctor iaculis. Nullam hendrerit tempus tellus, ut fringilla diam vehicula quis. Nulla facilisi. Morbi at eros et leo pulvinar molestie at rutrum orci.

نظر دادن

پرداخت آنلاین