یک بسته ی سنگین از تهران

روزها با شوق زیادی به کلاس می رفتم و شبها با هزار فکر و آرزو می خوابیدم تا اینکه بالاخره دیپلم خیاطی ام را گرفتم. در این مدت به یکی از خواستگارهایم که به نظر جوان خوبی می رسید، جواب مثبت دادم و نامزد کردیم. حالا امیدم چند برابر شده بود. دوست داشتم به آرزوهایم رنگ واقعیت بدهم. تمام تلاش و هدفم داشتن یک منبع درآمد از طریق خیاطی بود. اما نداشتن چرخ خیاطی و هزینه بالای تهیه آن تمام آرزوهایم را نقش برآب می کرد. احساس تنهایی می کردم. پدر و پشتوانه نداشتم. دلم هم نمی خواست دست نیاز به طرف نامزدم دراز کنم. غرورم می شکست. فقط با خدا راز و نیاز می کردم. خانواده هیچ درآمدی نداشت. خرجی خانه از یک طرف و فکر تهیه جهیزیه از طرف دیگر آزادم می داد. ناراحتی شکم های گرسنه خواهر و برادرم که گاهی شب ها فقط ماست می خوردند و حتی نانی نبود تا گرسنگی آنها را آرام کند، اشکم را در می آورد. یک شب در اوج ناامیدی و ناراحتی به گوشه اتاق خیره شده بودم که چشمم به کتاب کوچکی افتاد که موسسه عترت فاطمی برایم فرستاده بود. ناگهان جرقه امیدی در دلم روشن شد. سریع کاغذ و قلم را برداشتم و خواسته خودم را برای حامی ام نوشتم و به آدرس موسسه پست کردم. در کمال ناباوری بعد از یک ماه از تهران برایم بسته فرستاده بودند. به باربری رفتم و بعد از امضاء بسته سنگین بزرگی را تحویل گرفتم. بله چرخ خیاطی! دنیایم رنگی شد. باتوکل به خدا شروع به کار خیاطی کردم. در ابتدا فقط درآمد ناچیزی بود که صرف خانواده می شد. اما تا الان تمام جهیزیه ام را با درآمد حاصل از کارم تهیه کردم. همیشه به یاد حامی خوبم که نمی شناسمش هستم و منتظر دیدارش در جشن عروسیم.

سیده مهین

آذربایجان غربی - پلدشت

نظر دادن

پرداخت آنلاین