«مادران کوچک کلاس سوم الف»

ماجرا شاید در ظاهر ساده به نظر آید اما جان مطلب بسیار ارزشمند است؛ داستان همسفری من با مادران کوچک از آنجا شروع شد که در حقیقت خواهرم که معلم بود مدتی کوتاه راهی سفر شد و من جایگزین او برای اداره کلاس و برای اینکه دانش آموزان از درس عقب نیفتند به کلاس سوم الف رفتم، شنبه بود و روز اول هفته خوبی به نظر می رسید؛ بچه ها خوشحال بودند اما نگاه عمیق و پر معنایی داشتند. حس خوبی بود. ارتباط خوبی هم با هم برقرار کردیم و من از این موضوع خوشحال بودم. درس فارسی هم البته شیرینی خودش را دارد و این در یکی دو ساعت اول حال من را خوب خوب کرده بود... اما یک حس غریبگی هم گاه گاهی مزاحمم می شد. فکر می کردم شاید آنها دلتنگ خواهرم می شوند.

موضوعی خیلی حس کنجکاوی مرا برانگیخته بود. انگار هنوز آنقدر احساس راحتی نمی کردم که هر سوالی بپرسم. شاید فکر می کردم اینها دانش آموزان خواهرم هستند و من باید یک حریم با آنها داشته باشم تا بعدها دچار سوء تفاهم نشویم.

روزهای هفته یکی بعد از دیگری می گذشت و هر روز قشنگی خودش را داشت، چهار پنج روز که گذشت یک روز به صراحت از بچه های کلاس پرسیدم: بچه ها این دختر خانم که عکسش را به دیوار کلاس زدید کیه؟ این سوال ساده من انگار همان حلقه مفقوده ای بود که گاه گاهی مرا با حسی غریبه از کلاس دور می کرد. چون جواب من را نه یک نفر که همزمان همه کلاس با هیجان خیلی زیادی دادند. اما انقدر اشتیاق این توضیح دادن در کلاس هم همه ایجاد کرد که اصلا از بین حرف های آنها که بعضی شان هم لهجه داشتند متوجه نشدم دختر کوچک ... مادر کوچک ... درس بخونه ... دوستمونه ... مثل خواهر ... طفلک پدرش ... پول ... یتیم شده ... یه کلماتی را انگار رو هوا شکار کرده باشم و بخوام با تخیلم جمله سازی کنم که گفتم: بچه ها یکی یکی جواب بدید من که همه حرف هاتون رو نمی شنوم!

یکم سر و صدا ها خوابید و زهرا یکی از شاگردها که خوب هم صحبت می کرد از جاش بلند شد و گفت: خانم رضایی این عکس یه دختر هم سن خود ماست. اسمش هم سیده فاطمه موسویه. اما با فوت پدرش الان زندگی سختی دارن. اون با مادر، خواهر و دو برادرش که هیچکدومشون شرایط خوبی ندارن زندگی می کنه؛ اونقدر شرایط بد بوده که امکان مدرسه اومدن رو هم نداشته؛ از همه بدتر اینکه برادر کوچیک اون به شدت بیماره و همین هم وضع اونها رو بدتر کرده چون خیلی داروهای گرون براش می خرن.

من که هنوز متوجه نشده بودم این دختر دقیقا کیه ساکت مونده بودم. چون متوجه شدم که نه فقط زهرا که بچه های دیگه هم ساکت دارن به من نگاه می کنن. در چند دقیقه جو کلاس خیلی سنگین شد. اما یه کم گلوم رو صاف کردم و پرسیدم خوب الان وضعیت اونها چطوره؟

چرا عکسش رو به دیوار زدید؟

زهرا گفت خانم ما هنوز فاطمه رو ندیدیم آخه اون ...

اینجا مریم از اون گوشه کلاس بلند شد و گفت خانم اجازه؟ همسایه ما تو موسسه خیریه «عترت فاطمی» کار می کنه. اون یه فیلم از آرزوی بچه های کوچیک به ما داد. من وقتی دیدم که مدرسه رفتن آرزوی یه دختری مثل خودمه خیلی تعجب کردم. آخه من و دوستام الان که زمستونه همش دعا دعا می کنیم برف بیاد و مدرسه تعطیل شه ولی فکر نمی کردم همین مدرسه برای یه بچه­ی دیگه آرزو باشه!

مادرم به من گفت ببین مریم خانم اینقدر میگی مشق نوشتن سخته قدر مدرسه رو  نمی دونی...

تو همین موقع بود که زنگ تفریح رو زدن اما هیچکدوم از بچه ها از جاشون تکون نخوردن!

درسته که من همچنان کنجکاوانه گوش می کردم ببینم که بالاخره ماجرای فاطمه موسوی به کجا رسیده و داشتم تو ذهنم تیکه های این پازل رو مرتب می کردم اما همین که بچه ها برای تفریح به حیاط نرفتن هم عجیب بود.

اینجا بود که زهرا گفت: ببخشید خانم من به شما می گم قضیه این عکس چیه.

بعد از اینکه مریم به ما در مورد فاطمه صحبت کرد و فیلم اون رو به خواهر شما داد همه ما از پدر و مادرهامون اجازه گرفتیم تا به فاطمه کمک کنیم. اما چون فاطمه تو شهری دور زندگی می کرد و ما نمی تونستیم پیشش بریم همه با هم پول تو جیبی هامون رو روی هم گذاشتیم تا خانم محمدی که تو خیریه کار می کنه به اون برسونه. اینطوری خیلی خیلی خوشحال شدیم که با هم به یه کسی که همسن خودمونه کمک کردیم. مادرهامون هم خیلی خوشحال شدن و بعد قرار شد هرکسی همیشه یه کم از پولش رو برای فاطمه کنار بذاره؛ اون خیریه «عترت فاطمی» که از خانواده های سادات حمایت می کنن برای کلاس ما یه نامه فرستاد و از همه ما به عنوان مادرهای سیده فاطمه تشکر کرد. آخه ما فرم حمایت از سید فاطمه رو پر کرده بودیم و فکر نمی کردیم که اون خیریه قبول کنه. اما اونها مثل آدم بزرگها به ما اعتماد کردن، ما هم عکس فاطمه رو زدیم به دیوار کلاس تا اون رو همیشه با خودمون بدونیم و یادمون نره که مثل بزرگترها قراره کمک کنیم. اینطوری خیلی خوشحالیم که اون هم درس می خونه؛ یه جعبه آوردیم و پولهامون رو توی اون جعبه می کنیم. بعضی از بچه ها هم چندتایی براش دفتر و حتی لباس خریدن؛ مادر سارا هم براش یه شال و کلاه بافته و براش فرستاده، خانم خواهر شما هم خیلی معلم مهربونیه که اجازه داده ما عکس فاطمه رو به دیوار کلاس بزنیم. تازه اون خودش مادر علی کوچولو برادر 4 ساله فاطمه شده و اینطوری برای تهیه دارو به اونها کمک می کنه.

حرف بچه ها تموم شده بود اما بغض تو گلوم بود و با سختی اون رو از بچه ها پنهون کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم خواهرم با شاگرداش تو این کلاس یه بهشت کوچیک دارن. واقعا خوشحالم که او به سفر رفت و من با شاگرداش آشنا شدم. نه با اونها که مادرهای کوچک و خیر و این یه حس خوبه که من هم کمکی به بچه های بی بضاعت بکنم چون واقعا احساس وظیفه می کنم.

از سری خاطرات همکاران موسسه

نظر دادن

پرداخت آنلاین