صفحه2 از3
اکنون که این نامه را برایت می نویسم، مدتی است که از گرمسیر به سردسیر کوچ کردیم. مدتی پیش نامه ای که برایم فرستاده بودی به دستم رسید. در نامه نوشته بودید "من مهدی هستم و افتخار این را دارم که ظاهرا حامی شما باشم."
اسم من سیده ندا است و همراه دو برادر و مادرم در یکی از روستاهای استان فارس زندگی می کنیم.
تازه دیپلم گرفته بودم. از اینکه نتوانسته بودم وارد دانشگاه شوم احساس یأس و نا امیدی می کردم. هیچ هدف و هنری هم نداشتم تا اینکه به توصیه یکی از آشنایان و پولی که قرض کردم به کلاس خیاطی رفتم.
اوایل سال 81 بود که با موسسه عترت فاطمی آشنا شدم. آن روزها من سخت بیمار بودم و هیچ پولی برای درمان نداشتم. البته این یکی از مشکلاتم بود که با کمک موسسه رفع شد. از طرفی هم مادرم دچار بیماری چشمی شده بود و اگر عمل نمی شد، بینایی خودش را از دست می داد. که این موضوع هم با همت موسسه و خیرین و حامی خوبم برطرف و مادرم به موقع عمل شد.
فكر مي كنم حدود دو سال قبل در سفر صله ى رحم موسسه به استان گلستان بود كه به ديدار دو نفر از فرزندانمان ،خانواده ى حسينى رفتيم، مادرى بسيار جوان و دو فرزند خردسال،دختر هفت ساله، پسر نه ساله.
صفحه2 از3
پرداخت آنلاین