صفحه2 از4
الان که داستان این مادران را برای شما بازگو می کنم انگار می کنم که در سفری کوتاه اما عمیق با دخترانی مواجه شدم که حس عاشقانه مادری را زود تجربه کردند، حس خوب و دوست داشتنی همسفری با آن مادران کوچک و البته درس بزرگ که هرگز فراموش نمی کنم.
اکنون که این نامه را برایت می نویسم، مدتی است که از گرمسیر به سردسیر کوچ کردیم. مدتی پیش نامه ای که برایم فرستاده بودی به دستم رسید. در نامه نوشته بودید "من مهدی هستم و افتخار این را دارم که ظاهرا حامی شما باشم."
اسم من سیده ندا است و همراه دو برادر و مادرم در یکی از روستاهای استان فارس زندگی می کنیم.
تازه دیپلم گرفته بودم. از اینکه نتوانسته بودم وارد دانشگاه شوم احساس یأس و نا امیدی می کردم. هیچ هدف و هنری هم نداشتم تا اینکه به توصیه یکی از آشنایان و پولی که قرض کردم به کلاس خیاطی رفتم.
اوایل سال 81 بود که با موسسه عترت فاطمی آشنا شدم. آن روزها من سخت بیمار بودم و هیچ پولی برای درمان نداشتم. البته این یکی از مشکلاتم بود که با کمک موسسه رفع شد. از طرفی هم مادرم دچار بیماری چشمی شده بود و اگر عمل نمی شد، بینایی خودش را از دست می داد. که این موضوع هم با همت موسسه و خیرین و حامی خوبم برطرف و مادرم به موقع عمل شد.
صفحه2 از4
پرداخت آنلاین