صفحه2 از3
تازه دیپلم گرفته بودم. از اینکه نتوانسته بودم وارد دانشگاه شوم احساس یأس و نا امیدی می کردم. هیچ هدف و هنری هم نداشتم تا اینکه به توصیه یکی از آشنایان و پولی که قرض کردم به کلاس خیاطی رفتم.
اوایل سال 81 بود که با موسسه عترت فاطمی آشنا شدم. آن روزها من سخت بیمار بودم و هیچ پولی برای درمان نداشتم. البته این یکی از مشکلاتم بود که با کمک موسسه رفع شد. از طرفی هم مادرم دچار بیماری چشمی شده بود و اگر عمل نمی شد، بینایی خودش را از دست می داد. که این موضوع هم با همت موسسه و خیرین و حامی خوبم برطرف و مادرم به موقع عمل شد.
فكر مي كنم حدود دو سال قبل در سفر صله ى رحم موسسه به استان گلستان بود كه به ديدار دو نفر از فرزندانمان ،خانواده ى حسينى رفتيم، مادرى بسيار جوان و دو فرزند خردسال،دختر هفت ساله، پسر نه ساله.
من اهل یکی از استانهای جنوبی کشور هستم و سه خواهر و دو برادر دارم. برادرانم همگی اعتیاد دارند.
از اینکه دوباره می توانم با شما صحبت کنم خوشحالم و احساس خوبی دارم و آرزو دارم اکنون که در حال خواندن این دست نوشته هستید، در پناه خدای متعال همچون شکوفه های بهاری شاد و خرم باشید.
چشمان نگرانش كه به هر طرف مى دويد نشان از شدت اضطرار و درماندگيش در مورد سرنوشت چهار خواهر و برادر كوچكترش داشت، كه همگى بعد از فوت پدر و مادر چشم اميدشان به او بود.
صفحه2 از3